تبليغاتX
پاچینگ


پاچینگ

و ندایی که به من میگوید:گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است...

معادله 1


 

 انسان = خوردن + خوابیدن + کار+ لذت


 

خر =  خوردن + خوابیدن


 

بنابراین:


 

انسان = خر + کار + لذت


 

در اینصورت:


 

انسان – لذت = خر + کار


 

به عبارت دیگر


 

انسانی که لذت نمی برد چون خری است که فقط کار می کند.


 

 


 

معادله 2


 

مرد = خوردن + خوابیدن + پس انداز کردن


 

خر = خوردن + خوابیدن


 

بنابر این:


 

مرد = خر+ پس انداز کردن


 

بنابر این:


 

مرد - پس انداز = خر


 

به عبارت دیگر


 

مردهایی که پس انداز نمی کنند با خر برابرند


 

 


 

معادله 3


 

زن = خوردن + خوابیدن + هزینه کردن


 

خر = خوردن + خوابیدن


 

بنابراین:


 

زن = خر + هزینه کردن


 

در اینصورت:


 

زن – هزینه کردن = خر


 

به عبارت دیگر:


 

زنهایی که هزینه نمی کنند خرند.


 

 


 

نتیجه گیری از معادلات 2 و 3


 

مردهایی که پس انداز نمی کنند = زن هایی که هزینه نمی کنند


 

 


 

بنابراین:


 

وقتیکه مردها پس انداز می کنند از خر شدن زن هایشان جلوگیری می کنند(نتیجه منطقی 1)


 

و زن هاییکه هزینه می کنند از خر شدن مردهایشان جلوگیری می کنند (نتیجه منطقی 2)


 

 


 

بنابر این خواهیم داشت:


 

مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزینه


 

 


 

بنابر این....از نتایج منطقی 1 و 2 می توانیم استنباط کنیم که:


 

مرد + زن = 2خر که با شادی در کنار هم زندگی می کنند


                    

 


پی نوشت:مطلب بالا به طور اتفاقی به پستمون خورد گفتیم بذاریم تو وب همهگی دورهمی یه لبخندکی بزنیم!!



از روز مرگی به روز مردگی رسیده ام ...

خدایا شبهارا از من نگیر...!!!

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391| ساعت 19:41| توسط هائم|

سلام!!!

دلتون آب با جمعی از رفقا رفته بودیم جنوب!!!

 جاتون خالی  کلی صفا کردیم تو دوکوهه و شلمچه و فتح المبین و...!!!!

خدا قسمتتون کنه دلمون بدجور تنگه حسو حال اونجاست!!!

چی میگم دل تنگ کجا بود انگاری دلمونو اون دور و اطراف جا گذاشتیم و اومدیم!!!

اونجا از معدود جاهایی بود که واسه نفس کشیدن احتیاجی به پاچینگ نبود!!!

هییییییی هائم رفتیم هائم ترمون کردن برگشیم!!!

هییییییییییییییییییییییی....

اگه قابل باشیم دعاتون میکنیم!!!اگه قابل بودیم دعامون کنید!!!

 

                                    

اين پلاك و استخوان از من به صف جا مانده است
نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است
من خودم از شوق مى‏رفتم تنم افتاده بود
در مقام وصل فهميدم كه سرجا مانده است
بى نشانى را خود من خواستم باور كنيد
نام گمنامى اگر ديديد تنها مانده است
من رفيقى داشتم همسنگرم جانباز شد
دست‏هايش يادگارى پيش مولا مانده است
آن بسيجى هم كه معبر را برايم باز كرد
ديدمش آن روز در تشييع بى‏پا مانده است
يادتان باشد سلاح و كوله و فانسقه‏ام
زير نور ماه سرخ ، از بهر فردا مانده است
 پاسداريدش مبادا غفلتى خاكسترى
گيرد عزمى را كه آن از راز زهرا (س) مانده است


و در پایان تنها میتوانیم بگوئیم...شهدا شرمنده ایم!!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390| ساعت 16:9| توسط هائم|

روایت نگاه ژرف استاد شهید مطهری:

می‏خواهی در نزد پيغمبر خدا ارزش پيدا كنی ؟ با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر خدا ارزش پيدا كنی ؟ با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر ارزش پيدا كن . اگر می‏خواهی در نزد ملل جهان ارزش پيدا كنی كه هم بلوك شرق روی تو حساب كند و هم بلوك غرب ، سرنوشت تو را او در اختيار نگيرد و او برای تو تصميم نگيرد ، امر به معروف و نهی از منكر داشته باش ، همبستگی و همدردی داشته باش ، اخوت و برادری اسلامی‏ را زنده كن ، از بی خبری پرهيز كن ، از ضعف پرهيز كن ، از لاابالی‏گری‏ پرهيز كن . اين برنامه‏های بی‏خبری و لاابالی گری برای چيست ؟ برنامه بی خبری برای اينست كه آگاه نباشی ، نفهمی ، ندانی ، و برنامه لاابالی‏گری برای اينست كه ضعيف باشی ، قدرت‏ نداشته باشی .

 

اگر می‏خواهيم به‏ خودمان ارزش بدهيم ، اگر می‏خواهيم قيمت پيدا كنيم ، اگر می‏خواهيم در نزد خدا و پيغمبر خدا محترم باشيم ، در نزد ملل جهان محترم باشيم ، بايد اين اصل را زنده كنيم .

 

اگر پيغمبر اسلام زنده می‏بود امروز چه می‏كرد ؟ درباره چه مسئله‏ای‏ می‏انديشيد ؟ والله و بالله قسم می‏خورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش‏ امروز از يهود می‏لرزد . اين يك مسئله دو تا چهار تاست . اگر كسی نگويد ، گناه كرده است من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شده‏ام ، و هر خطيب و واعظی اگر نگويد مرتكب گناه شده است .

 

والله و بالله ما در برابر اين قضيه‏ مسئوليم . به خدا قسم مسئوليت داريم . به خدا قسم ما غافل هستيم . و الله قضيه‏ای كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است ، اين قضيه است . داستانی كه دل حسين بن علی را خون كرده ، اين قضيه است .

 

اگر می‏خواهيم‏ به خودمان ارزش بدهيم ، اگر می‏خواهيم به عزاداری حسين بن علی ارزش‏ بدهيم ، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علی امروز بود و خودش می‏گفت برای‏ من عزاداری كنيد ، می‏گفت چه شعاری بدهيد ؟ آيا می‏گفت بخوانيد : " نوجوان اكبر من " يا می‏گفت بگوئيد : " زينب مضطرم الوداع ، الوداع " ، چيزهايی كه من ( امام حسين ) در عمرم هرگز به اينجور شعارهای پست و كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها نگفتم ؟ !

 

اگر حسين بن‏ علی بود می‏گفت اگر می‏خواهی برای من عزاداری كنی ، برای من سينه و زنجير بزنی ، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد . شمر امروز موشه دايان است . شمر هزار و سيصد سال پيش مرد ، شمر امروز را بشناس . امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان می‏خورد .

            

هی دروغ در مغز ما كردند كه‏ آقا اين يك مسئله داخلی است . مربوط به عرب و اسرائيل است . باز به‏
قول عبدالرحمن فرامرزی : اگر مال اينهاست و مذهبی نيست ، چرا يهوديان‏ ديگر دنيا مرتب برای اينها پول می‏فرستند ؟

 

 

آنوقت تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است ؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم ، خودمان را شيعه علی بن ابی طالب بخوانيم .

هر كس بشنود صدای مسلمانی را كه فرياد می‏كند ياللمسلمين مسلمانان به‏ فرياد من برسيد ، و او را كمك نكند ، ديگر مسلمان نيست


پ.ن:عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد.
کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود . . .

 

                               

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390| ساعت 18:51| توسط هائم|

عليرضا قزوه شاعر متعهد کشور درباره اعتراضات مردمي در آمريکا و تحصن در «وال استريت» شعري با عنوان «وال استريت و سپاه قدس» سروده که در ذيل مي‌آيد:
       

اينها که ايستاده‌اند در وال استريت
و داد مي‌زنند 99 درصد ما
اينها هم از سپاه قدس‌اند؟!
يازده سپتامبر هم لابد
کار سپاه قدس بود!
و کسري بودجه امريکا
سقوط ارزش آقاي اوباما...
حتّي گرسنگي سومالي
سقوط بورس لندن
کوررنگي سازمان ملل
و سونامي‌هايي که در راه‌اند...
تمام شان کار سپاه قدس است!

دمپايي يي که رد شد روزي
از کنار گوش آقاي بوش
کار سپاه قدس بود!
و مردمي که مي‌جنگند در ليبي
تمام شان عضو سپاه قدس‌اند!
جوانان ميدان التحرير
زنان بحريني
که خواب شاه عربستان را آشفته کرده‌اند
يک شعبه از سپاه قدس‌اند
اسناد ويکي ليکس
ترور مالکم ايکس هم لابد کار سپاه قدس بود

با اين همه
عالي جناب اوباما!
حکايتي‌ست که مي‌گويد
هيچ شيري
موش مرده نمي گيرد
لااقل م‌ گفتي گاوي،
بوفالويي
پرزيدنت صهيونيستي...
شما که در هاليوودتان
گنجشک را با هواپيما عوض مي‌کنيد
آدمها را با روبات
غول‌هايي مي‌سازيد
که هرچه تير مي‌خورند نمي‌ميرند
شما که مي‌توانيد از يک موش مرده
يک شيّاد بسازيد
و هر لحظه از دوربين هايتان
يک فاحشه بيرون بياوريد
مي‌توانيد از ترکيب کوکائين و کوکاکولا
جاسوس بسازيد
اماّ
ما هم بيکار نبوديم
گيرم به طنز در نطنز
يا به جد در نجد
عشق را غني سازي کرديم با عقل
پيوند زديم شعر را با فرياد
عالي جناب اوباما!
با همان دماغ پينوکيويي‌ات
از زير دشداشه‌ي شيخ نفت
بيرون بيا لطفا ...
حالا نوبت توست
يا حبيبي...
تکان نخور که منفجر خواهي شد
در زير کلاه کوچک شيمون پرز!
- انفجار پشت انفجار-
تکان نخور آقاي پرز!
که متّصل شده با فيبر نوري
به دمت
بچه‌هاي سرراهي بالاترين...
و متصل شده‌اند به تو
جرسي‌ها و چرسي‌ها
با تمام تخس‌هايي
که پستان مادرشان را گاز گرفته‌اند
که متصل شده‌اند به تو جيرجيرک‌ها و قورباغه‌ها
و متصل شده است به تو خبرگزاري بي بي سي
با تمام نوه‌ها و نتيجه‌هايش
تکان نخوريد!
تمام‌تان در محاصره‌ي سپاه قدس‌ايد!
لبخند بزنيد
قطعنامه صادر کنيد
و شکلک در بياوريد
شما در مقابل دوربين مخفي مردم قرار داريد...


 به روایت تصویر:        

              

                                                                  

 

                   

    

  

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390| ساعت 15:49| توسط هائم|

زندگی شاد انسان ها

از بدو خلقت آدمیزاد، این موجود همواره تلاش نموده تا به انحاء مختلف زندگی خود و نزدیکانش را شاد کند. اینکه آدم ها چگونه زندگی خود را شاد می کنند بستگی به ذوق و سلیقه و استعداد و نیز میزان کرم و مرض موجود در نهاد افراد دارد! مثلا برخی آدم ها هم خیلی کرم و مرض دارند و هم خیلی ذوق و سلیقه و استعداد، پس می روند کله شان را از پنجره طبقه دوازدهم یک آپارتمان می آورند بیرون و بعد هم هدف گیری کرده و آب دهانشان را پرت می کنند کف کله عابرین پیاده تا به زندگی شان طعم شادی بدهند. یک عده هم که علاوه بر خصوصیات مذکور، شجاعت هم دارند می روند آجر زیر چرخ ماشین پارک شده در سرازیری را برمی دارند؛ سبیل چخماقی عمویشان را وقتی خواب است با فندک می سوزانند؛ بسته قرص آرامبخش مادربزرگشان را با قرص اکس عوض می کنند؛ داخل قوطی شامپو دخترخاله شان وایتکس می ریزند؛ توی تشک داداش کوچیکشان را پر از سوزن می کنند؛ ویلچر حامل بابابزرگشان را در سراشیبی منتهی به اتوبان رها می کنند و خلاصه کلی ازین کارها می کنند تا زندگی شان شاد شود و بتوانند دیگران را نیز در شادی خود شریک کنند( البته درصورتیکه دیگران هم مثل آن ها داشتن مرض و آزاد بودن از ناحیه مخ در وجودشان نهادینه شده باشد )!

زندگی شاد حیوانات

تلاش برای داشتن یک زندگی شاد محدود به انسان ها نمی شود و حیوانات هم علاقه بسیار زیادی به داشتن شادی و طبیعتا زندگی شاد دارند. به عنوان نمونه وقتی یک توله سگ نصف شب الکی داخل حیاط خانه صاحبش واق واق راه می اندازد و یک محله را از خواب می پراند یعنی کاری کرده که خوراک خنده چندین روز هر سگی است که این قضیه به گوشش می رسد. یا یک الاغ که وقتی بار نمک پشتش است خودش را به خریت زده و به داخل آب می اندازد تا نمک ها شسته شده و بارش سبک شود تا هفت نسل آنطرف ترش را از لحاظ داشتن سوژه خنده و زندگی شاد تضمین کرده است. یا یک موش که زنی که صدتا مرد از او می ترسند را می ترساند تا جیغ بکشد یعنی یک بمب خنده ایجاد کرده. و یا همین پرنده هایی که هرروز از آسمان سر و کله انسان ها را با پسماند های غیرقابل بازیافت معده خود مورد هدف قرار می دهند آنقدر از این کار شاد می شوند و هر دقیقه و ثانیه می خندند که اصلا پیر نمی شوند( جان من شما یک پرنده دیدید که پیر باشد یعنی صورتش چین و چروک داشته باشد یا کمرش خم باشد یا موهای سیاهش سفید شده باشد و یا چشمانش ضعیف باشد که موقع پرواز بزند به در و دیوار )؟!

زندگی شاد گیاهان 

علاوه بر انسان ها و حیوانات، گیاهان هم علاقه فراوانی به داشتن زندگی شاد دارند و از طرق مختلف جهت رسیدن به این هدف بهره می برند. مثلا برخی گلها خار خود را به دست آدم های فضول فرو می کنند و بعد هم آنقدر می خندند که قنچه شان می شکفد و گاها از خنده زیاد پرپر هم می شوند. بعضی درختان هم با پرت کردن میوه خود روی جمجمه افرادیکه زیر سایه شان لم داده اند خوراک هرهر و کرکرشان تامین می شود که البته در بعضی موارد خنده بر لبانشان می خشکد چون فرد مورد اصابت، نیوتون از کار درمی آید و به جای سوژه خنده شدن کاشف جاذبه می شود. بعضی از میوه ها هم مثل بعضی آدم ها آنقدر کرم دارند و زندگی شان را وقف شاد شدن می کنند که این کرم سراسر وجودشان را فرا می گیرد و در نهایت می شوند میوه کرم خورده( ناگفته نماند که این میوه ها بیشتر از هر میوه و گیاه دیگری به هدف خود یعنی زندگی شاد و شاد زیستن می رسند چون دیدن قیافه آدمی که به میوه ای گاز می زند و بعد می بیند که یک کرم چهارچشمی از داخل میوه به او نگاه می کند برای کشتن یک باغ میوه از خنده کافیست مخصوصا اگر بعد آن یک گاز، یک کرم نصفه جلوی چشم آن آدم ظاهر شود )!

زندگی شاد فضایی ها

شاد زیستن و تلاش برای داشتن یک زندگی شاد محدود به انسان ها، حیوانات، گیاهان و کلا موجودات زمینی نیست بلکه موجودات فرازمینی یا همان موجودات فضایی را نیز شامل می شود. یک موجود فضایی برای اینکه زندگی شادی داشته باشد ممکن است کارهای زیادی انجام دهد و به روش های مختلفی متوسل شود مثلا به طرف کره زمین سنگ پرت کند تا این سنگ ها پس از طی مسیر طولانی در قالب شهاب سنگ بر سر زمینی ها فرود آید و دهنشان را سرویس کند تا موجب شود لبخند بر لبانش نقش ببندد یا اینکه یک سطل آب بردارد و یواشکی که تلسکوپی ماهواره ای چیزی او را شناسایی نکند شبانه ببرد بریزد داخل یکی از گودال های سطح کره مریخ تا موجب گردد چند قرن انسان ها را در خصوص وجود آب در سطح این کره و احتمال وجود حیات در آن به اشتباه بیندازد و خوراک خنده خودش و زن و بچه و سایر همکره ای هایش برای چند روز جور شود( اینکه انسان ها چند قرن اسکول می شوند ولی موجودات فضایی فقط چند روز کرکر می خندند به جهت شوت بودن نویسنده مطلب در محاسبات ریاضی نیست بلکه به دلیل اختلاف فاصله کره محل سکونت آدم فضایی ها تا خورشید با فاصله کره زمین و در نتیجه برابر بودن یک روز آن کره با یک قرن این کره می باشد )!

زندگی شاد ارواح

و در نهایت اینکه داشتن زندگی شاد و تلاش برای شاد زیستن محدود به انسان ها، حیوانات، گیاهان، موجودات فضایی و در یک کلام، موجودات زنده نیست بلکه موجودات غیر زنده ای که زندگی دارند یعنی ارواح را نیز شامل می شود. ارواحی که به دلیل داشتن زندگی پاک دنیوی در آن دنیا در خوشی و شادی زندگی می کنند که هیچ ولی ارواحی که به دلیل شیطنت های دنیوی در آن دنیا معذبند برای اینکه اندکی از عذابشان کاسته شود و کمی شاد گردند دست به کارهای زیادی می زنند از جمله اینکه شب ها در قالب لولوخورخوره به خواب دوستان و آشنایان می روند و در خواب با ادا اصول هایی که از خودشان درمی آورند قلب آن بدبخت را داخل دهانش می آورند بعد هم دور هم می نشینند به عکس العمل های فرد مذکور هرهر می خندند. یا اینکه به سراغ ارواح تازه روح شده نابلد می روند و آن ها را به انحاء مختلف اسکول کرده و سرکار می گذارند تا برای لحاظی بخندند و زندگی پس از مرگشان شاد گردد. ( ناگفته نماند که تمام تلاش های اینچنینی ارواح خبیث برای شاد شدن زندگی پس از مرگشان در ساعات فراغت یا به عبارت بهتر در زنگ تفریح جهنمی صورت می گیرد و بعد از اتمام زنگ تفریح، این ارواح باید به داخل آتش برگردند تا هرچه خندیدند از حلقشان دربیاید )!

روزنامه شهر آرا


پ.ن۱:خداوند شونه هامونو نیافرید که فقط بار مشکلات زندگی رو باهاشون بکشیم!!!خداوند شونه هامون رو آفرید که گاهی هم بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال...

پ.ن۳:مگه هرکی از حق و حقوق صحبت کرد باید از مسائل سیاسی اجتماعی بگه؟!!!..والا!!!

پ.ن۲:لبخند لطفا...!!!

پ.ن۳:دعا لطفا!!!خواهشا!!!التماسا!!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390| ساعت 14:52| توسط هائم|

همین چند وقت پیش بودکه در همین وبلاگ برایتان از سرهنگ و منزل هایش گفتیم!!!آخر ما کف دستمان را نبوئیده بودیم که مذکور به این زودی در میگذرند و مطلب این وب به این سرعت دمده خواهد شد!!!خدا خفه کند این الجزیره و رویترز و تابناک را!!!الهی من بعد همه اخبارشان غلط از اب در بیاید!!!

این معمر بیچاره مرگش هم سوژه شده است!!!سوژه برای این خبرگزاری های اخبار ندیده!!!هنوز تیر در هوا معلق مانده خبر درز میکند قذافی از ناحیه پا مصدوم شده!!!هنوز تیر دیگر در سر سرهنگ نرفته خبر کشته شدن قذافی را میدهند!!!بعد از آن هم بلافاصله میزگرد تشکیل میشود برای دوره جنایات خون آشام!!!حیف که ما مانند بقیه دوستان اهل بدگویی پشت سر مرده نیستیم والا ما هم میگفتیم این بابا در لیبی سیاست زمین سوخته را به اجرا در می آوردهو بیش از ده ها هزار نفر را به گلوله میبسته باقی هم که شامل بیست هزار نفری میشدند به عنوان سپر انسانی مورد استفاده قرار میداده!!!و جالب تر اینکه دستور تجاوز به زنان محبوس را نیز فرموده بودند!!!یا همین سوله ای که چندی پیش یافته شد محتوایش ذغال انقلابیون است!!!البته ایشان از قبل هم کارنامه درخشانی در دیکتاتوری دارند!!!مثلا مردم را به علت رفتن به مسجد زندانی میکرد یا اینکه اگر کسی درباره حکومت از ایشان سوالی میکرده بدون تامل راهی گورستانشان مینمود!!!!حرفی از امام موسی صدر هم نمیزنم نمی خواهم داغ دل تازه کنم که!!!

همه این ها را گفتیم تا با دیدن این تصاویر تنها احساسی که به شما دست میدهد خنک شدن باشد نه دیگر هیچ....                                         

                                  


قران نوشت:ان باطل کان زهوقا...!!!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390| ساعت 10:21| توسط هائم|

..."به نظر تو اصلا وجود داره؟...خداوند رو میگم..."سرفه خفیفی میکند و میگوید:"نمی دونم" انگار که حرفش رو نشنیده باشم منفجر میشوم :"میلیون ها انسان بدون اینکه این سوال ذره ای آزارشون داده باشه برنامه های هزارساله برای عمر شصت هفتاد سالشون میچینن. من همیشه تعجب میکنم چطور کسی میتونه بدون اینکه پاسخ قاطع و قانع کننده ای برای این سوال پیدا کرده باشه راه بره ازدواج کنه غذا بخوره خرید بکنه و حتی نفس بکشه !چه برسه به برنامه ریزی های دراز مدت.اگرنیست چراماهستیم؟احتمال ریاضی وجود پیدا کردن حیات روی این سیاره چیزی نزدیک به صفره میفهمی صفر! اما این احتمال در حد صفر به وقوع پیوسته وما وجود داریم.این وجود داشتن یا به عبارت دیگه تحقق اون احتمال نزدیک به صفر مفهموش اینه که اراده ای توانا ذی شعور مایل بوده که وجود پیدا کنیم...از طرف دیگه اگر خداوندی هست پس این همه نکبت چیه؟؟این همه بدبختی و شر که از سر روی کائنات میباره واسه چیه؟کجاست رد پای آن قادر محض؟...انگشت دست هام به وضوح میلرزند.مهرداد تقریبا فریاد میکشد:"نمیدونم !همه چیزی که در این خصوص میدونم و فکر میکنم تو هم باید بدونی یعنی باید سعی کنی که بدونی اینه که ما نمیدونیم این شریف ترین ودر عین حال محتاطانه ترین چیزیه که بشر میتونه درباره این سوال وحشتناک بگه!آیا فضا انتها داره؟...آیا حیات دیکه ای که مبتنی بر کربن نباشه وجود داره؟...جواب همه ی این سوال ها و صد ها سوال مثل این ها که در برابر سوال وحشتناک تو آسون ترین سوال ها به حساب می آند فعلا یک چیزه:نمی دانیم!این چیزی ست که "علم" به ما میگه. علم مطمئن ترین و در عین حال صادقانه ترین ابزاری ست که با فروتنی تمام به ما میگه :نمی دانم!!!"

سیگای توی دستش کاملا خاکستر شده...

و ...علیرضا...لحنش مثل همیشه پرکنایه است "این چیزها رو نمیشه فهمید یا درک کرد یا حتی توضیح داد. به این چیزها میشه نزدیک شد.یا اون هارو حس کرد.و حتی در اون ها حل شد اما هرگز نمیشه اون هارو حتی به اندازه ذره ای درک کرد و فهمید"

برگرفته از کتاب روی ماه خداوند را ببوس


پ.ن:

خدایا من کجا ایستاده ام...؟؟؟ کجای خداییت ...؟؟؟کجای بندگی ام...؟؟؟

به درستی نامم"هائم"نهاده شد...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390| ساعت 15:32| توسط هائم|

 

دوتن از عشیره های ما به طور فیفتی فیفتی  موتور سیکلتی خریداری کرده اند که گویا عشیره نسبی ذوق مرگ تر از عشیره سببی بوده و اقدام به چرخاندن فامیل یک دور در یکی از شهرهای اطراف نمود.

 

   

در سایه این عمل جوزده انه ی عشیره نسبی ذوق مرگ(چاکر پسرخاله) کلیه فامیل به صف ایستاده و منتظر نیم نگاه کرمی از این بزرگوار بودیم.                                                                 

بگذریم که به اتفاق مابقی فامیل هرازچندگاهی با شوق زایدالوصفی با انگشتمان موتور مذکور را لمس مینمودیم  تابالاخره باشنیدن جمله ی صاحبش اومد  از دهان دلسوز صفتی  عقب کشیدیم و حتی میگذریم از اینکه عشیره نسبی مذکورجمله دلسوز صفت را حضرت والا شرفیاب شدندتفسیر نموده  وبا ابهت تراز قبل سوار رخش خودشدند.                                                                          

هنوز در شوک ورود فرماندار بودیم که شوک دوم کاری تر از قبلی  بر ما نازل شد...                    

قرار شد ابتدا فرماندار سپس ابوی گرام (خیلی مخلصیم پدر جون) وسپس این حقیر سوار رخش شویم. به قول فابریک شب هامان(حافظ) گویا "قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند!!!"ما اصلا امروز روی مود گذشتنیم و الا می گفتیم که عشیره نسبی ذوق مرگ مذکور حتی جلو ما نیامدند که ما سوار شویم بلکه ما به خدمت رخششان رسیدیم تا تفقدکی زما نیز بنمایند!!!آن گونه که مولی جانمان فرمود ...حیف که امروز تو فاز بگذریم هستیم والا میگفتیم نا گفتنی هارا...                                                      

عشیره نسبی مذکور انقدر بی حال رانندند که ما ناگزیر ته مانده آداب معاشرت اجتماعی را کنار گذاشته و در یک اقدام شهادت طلبانه شروع به فریاد زدن کردیم تا شاید  جوی بدهیم فرماندار تند تر برانند ولی این عمل کارگر نیافتاد که هیچ عشیره نسبی جو زده مذکور غیظی بر ما نمودند که به معنی کلمه ودیگر هیچ...(از اونا که ادم دست به آب لازم میشه ها...!!!!همونا!!!)  ولی الحق و الانصاف  پس از مدت مدیدی که موتور سوار نشده بودیم چسبید...                                                                                                        

بعد از آن هم یکی دوبار با بقیه  به قصد سوار شدن بر موتور در صف طویلی ایستادیم(آفا اصن صحنه دوییدن ما دنبال موتوره قابل توصیف نیست در همین حد بدونید که الان که دارم یادش میفتم پوکیدم از خنده!!)

ولی نوبت به ما نرسید! زیرا برادر کوچکشان آمدند و بازهمان قضییه تکراری آقا زاده ها و همان قضیه گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود.....

در گوشی:این عشیره نسبی مذکور سرطان اعتماد به نفس داره تورو خدا براش دعاکنید!!!

 

پ.ن:زندگی تلخ ترین خواب من ست...خسته ام ،خسته از این خواب بلند...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390| ساعت 21:24| توسط هائم|

سرهنگ مُعَمَّر ابومنیار قَذّافی و ماادریک ما سرهنگ مُعَمَّر ابومنیار قَذّافی

از کجایش برای‌تان بگوییم؟ یعنی دست روی هرجایش می‌گذاریم، از یک‎جای دیگرش سوژه می‌زند بیرون!!!

امروز می‌خواهیم فقط در مورد این موجود خارق‌العاده حرف بزنیم. این جانور عجیب در بیابان‌های لیبی عمل آمده است و با این‎که در مجموع اگر از بچه‌هایش بپرسیم بابای‎تان چه‌کاره است؟ در جواب می‌گویند هیچی، چون رسما هیچ مقام و عنوانی ندارد، اما جایگاهی در لیبی دارد که می‌تواند ملت را بمباران کند، با آرپی‌چی یکی‌یکی‌شان را از پا در بیاورد و کارهایی بکند که شتر شاخ در بیاورد!!! این موجود، آخرین بازمانده از نسل جانوران حاکم است که آخرین‌شان در شرق، سلطان محمود غزنوی و در غرب لوییِ نمی‌دانم چندم بوده.

این بابا هیچ مقام رسمی ندارد، اما اگر خواسته باشید بدانید مقام غیررسمی‌اش چیست، این است: «راهنمای انقلاب کبیر سوسیالیستی یکم سپتامبر خلق جمهوری عربی لیبی» و «رهبر برادرانه و رهنمای انقلاب.» تازه این‎ها فقط مقامات معنویِ داخلی سرهنگ است. او مقامات بین‌المللی هم دارد که طی اقدامی خارق‌العاده، وقتی رییس اتحادیه آفریقا شد، آن‎ها را افشا کرد. این مقام شامخ عبارت است از: «بزرگ حکمای عرب و شاه شاهان قاره آفریقا و امیرالمؤمنین مسلمانان جهان!» حالا جا دارد این سئوال را بپرسیم که جناب سرهنگ با این حجم عظمت، چطوری حاضر شده رییس اتحادیه باشد. سرهنگ جواب این سئوال را هم داده است. ببنید: «مقام من اجازه نمی‌دهد در سطح شما باشم» که خودش برای خودش پروژه‌ای است. هیچ منظور دیگری نداریم، اما رنگ رسمی هوادارانش در لیبی سبز است.

این برادر راهنمای انقلاب لیبی، در «شطیب الکراعیه» در وادی «جارف» در استان «سرت» به دنیا آمده است که همه این‎ها در لیبی واقع شده است.

محصولات:

محصول اول:

همسر اول سرهنگ یک معلم مدرسه بود. همین نشان از علایق فرهنگی سرهنگ دارد!!! او و معلم مدرسه یک محصول به جامعه جهانی تقدیم کردند و پس از شش ماه از هم جدا شدند. این محصول فرهنگی محمد نام دارد و دغدغه‌های فرهنگی سرهنگ را پوشش می‌دهد. او رییس كمیته المپیك لیبى بوده و همان‎طور که می‌دانید ورزش خودش یک چیز فرهنگی است!!!همچنین مدیرعامل شركت پست و مخابرات این کشور است كه مسئولیت اداره تلفن‌هاى همراه و ارتباطات ماهواره‌اى را به عهده دارد، که این‎ها هم خودشان چیزهایی فرهنگی هستند!!!



محصولات متفرقه:

همسر دوم سرهنگ صفیه فركاش نام دارد. سرهنگ و صفیه هفت محصول در رنگ‌ها و طعم‌های مختلف تقدیم بشریت کرده‌اند. درباره این محصولات بیشتر بدانیم:

سیف‌الاسلام: آقای سیف جزو محصولات استاندارد کارگاه قذافی و بانوست. او دکترا دارد و مسئول بنیاد خیریه قذافی است و فعالیت‌های مسالمت‌آمیز بین‌المللی انجام می‌دهد. در سال 2006 از پدرش انتقاد کرد و چون عاقبت انتقاد را می‌دانست، از لیبی در رفت، ولی بعد دوباره برگشت و گفت به ارث بردن حکومت علاقه‎ای ندارد و باعث شد بابایی یک نفس راحت بکشد. سیف‌الاسلام نسبت به بروز جنگی داخلی در لیبی هشدار داد!!! 
                   


ساعدى: ساعدی هم یک محصول فرهنگی است. مدتی فوتبالیست بوده و حتی در لیگ ایتالیا هم بازی کرده است. مدتی کاپیتان تیم لیبی بود و مشهور است هرکس روی او خطا می‌کرد، باید می‌رفت زندان. اخیرا هم در صنعت فیلم‎سازی فعال است و تازگی‌ها در یک فیلم هیجان‌انگیز رقم ناقابل صد میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرده است که خدا زیاد کند.

معتصم‌ بالله: محصول خطرناک کارگاه است.!!!مدتی پیش علیه بابا کودتا کرد، اما کودتایش نگرفت و به مصر فرار کرد. اما بابایی او را بخشید و دوباره به لیبی برگشت و هم‌اکنون مشاور امنیت ملی سرهنگ است و یک واحد را هم در ارتش فرماندهی می‌کند.

هانیبال: محصول غیراستاندارد کارگاه. هانیبال براى شركت ملى حمل و نقل دریایى لیبى كار مى‌كرد كه مسئولیت انتقال نفت لیبى را به عهده دارد. در سال ۲۰۰۵ دوست دختر حامله‌اش را در پاریس کتک زده، در سال ۲۰۰۸ در سوئیس به دو مستخدمش حمله کرده و بازداشت شده که همین بازداشت موجب شد بابایی حکم جهاد علیه سوییس را صادر کند، خود هانبیال گفته سوییس مافیای جهانی است و باید تجزیه شود!!! آگاهان نپرسیدند کل سوییس چهار وجب بیشتر نیست، چطوری تجزیه شود، چون می‌دانستند جواب ندارد!!!

سیف‌العرب قذافى: تنها اطلاعاتی که از این محصول قذافی و بانو در دست داریم، این است که در مونیخ درس می‌خواند و یک بار به دلیل سر و صدای زیاد اگزوز فراری‌اش، در آلمان توقیف شده است.

خمیس: این محصول خشن، افسر پلیس است و می‌گویند فرماندهی سرکوب معترضان در بن‌غازی با او بوده است.

عایشه: محصول مؤنث. یکی یک‌دانه دختر بابا، از مشاوران حقوقى گروه وكلاى مدافع صدام بوده و در سال ۲۰۰۶، با یكى از اقوام پدرى‌اش ازدواج كرده و الان هم مدیر بنیاد خیریه «واعتصموا» و سفیر حسن نیت برنامه پیشرفت و توسعه ملل متحد در لیبى بوده و زندگی خوب و خوشی هم دارد. چرا نداشته باشد؟!!!



فعالیت‌های سازنده: .



ترکاندن:

دوستان جناب سرهنگ در سال 1988 یک فروند هواپیمای مسافربری پان‌‌آمریکن را در آسمان اسکاتلند ترکاندند و موجب کشته شدن 270 نفر سرنشین آن شدند. این اقدام مجاهدت‌بار، مهم‌ترین تجلی استکبارستیزی قذافی بود. وی با این‌کار نشان داد که از عمق جان مجاهد و استکبارستیز است، زیرا 189 نفر از مسافران آن هواپیما آمریکایی بودند!!!



ربایش:

سازنده‌ترین و باشکوه‌ترین اقدام سرهنگ ربودن امام موسی صدر بوده است. شکوهمندی این اقدام تا آن‎جاست که با این‎که تقریبا همه دنیا می‌دانند قضیه از چه قرار است، هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ‌کاری بکند. در سال 1357 در حالی‎که چند ماه بیشتر به پیروزی انقلاب ایران نمانده بود، جناب سرهنگ طی دعوتی رسمی امام موسی صدر را به لیبی فرامی‌خواند تا پیرامون واقعیات لبنان و وحدت اعراب در برابر اسراییل، با او صحبت کند. امام صدر به لیبی می‌رود و از آن پس دیگر هیچی به هیچی. به همین راحتی. باشکوه نیست!!!



حسن‎ختام

حسن‎ختام این نوشته جمله‌ای است که اخیرا از این جانور شنیده شده است که به شما تقدیم می‌کنیم: «من یك رییس نبوده و سمتی در لیبی ندارم كه بخواهم استعفا دهم. من تا ابد رییس انقلابی لیبی هستم و خاك لیبی را هرگز ترك نخواهم كرد.»


پ.ن:به تازگی کارهایمان گره های کور میخورند...دعا کنید لطفا!!!
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390| ساعت 1:4| توسط هائم|

با جمعی از رفقای قدیمی  آلبوم خاطرتمون رو ورق میزدیم من هم دیدم بازگویی یکی از این خاطرات برای رفقای پاچینگی خالی از لطف نیست!!!

امتحان آخر بود.کتابم بهم چشمک میزد که بابا یه نظر حلاله یه بار یه نگاهی به ما بنداز ولی من هم چنان سرسختانه معتقد بودم همه گرفتاری ها ازهمون نگاه اول شروع میشه!

طبق معمول هم صبح دیرم شد و یه دوش گرفتم و بدون صبحانه زدم بیرون.به محض ورود،چند تن از بچه ها به خیال خام نیم نگاه ما به جزوه درس مربوطه،نزدیک شدند که با نگاهی اسکل اندر سفیه مکرشان را به خودشان بازگرداندم!!!

مخمو چلوندمو هرچی بلد بودم تو برگه پیاده کردم.داشتم از پله ها پایین میومدم که یکی از دوستان خیر که زحمت کشیده برای ما بستنی تهیه کرده بودند(دوگانه سوز میشم فک کنی ازخودش مایه گذاشته باشه واسه بستنیا) به جهت نموندن زیر دین خلق الله ی همچون ما ،طی یک عملیات شهادت طلبانه بستنی رو در حلقوم این حقیر چپوند به طوری که تا مدت مدیدی تنفس آرزوی بعیدی به نظر میرسید(متوجه فاعل شهادت مذکور شدید انشاالله)!!!

هنوز بستنی از حلقوم این حقیر پایین نرفته بود که یکی دیگر از دوستان که باری تعالی از بخشش وسعت طول و عرض به این بنده مخلص دریغ نفرموده چنان این حقیر رو به آغوش کشید که تا چند لحظه متوجه دوربین زوم شده روی خودم و خودش نشدم.گویا ملت از یاد برده بودند که بعد مدت کوتاهی دوباره همو میبینیم و از وجود هم مستفیض خواهیم شد...

 

خلاصه بعداز اون همه امتحان کمر شکن!!!قرار به با هم بودن جهت"صفا"شد. ولی از اون جایی که اسم اصلی من داخل سه جلدم شانس الله ا ست فاب گرامی این حقیر راضی به ترک جلسه امتحان نمیشدند.گویا خروج از جلسه امتحان برای فاب گرامی تابع رادیکالی لاینحل از حل تمامی سولات بود که دور از جون برای خودم و خودش یه نمه محال میزنه. تقریبا همه رفته بودند که این حقیر با مشاهده فاب گرامی تل یکی از با مرامان منتظر ایستاده رو گرفتم...

با مرام منتظر ایستاده:"کدوم گورید پس شما؟"

این حقیر:"داریم را میفتیم  شما کجایید ؟"

با مرام منتظر ایستاده:"خونه فلانی."

این حقیر:"کجاس خونشون؟"

با مرام منتظر ایستاده:"خونه در سفیده بود تو کوچه بغلی !"

این حقیر :"اوگی گرفتم.سیم ثانیه دیگه  اونجاییم."

به محض قطع ارتباط به سرعت وارد کوچه بغلی شدیمو از اونجا یی که ما اصولا اهل عملیم و با تفکر رابطه نداریم بدون تامل جلوی خانه در سفید ابتدای کوچه ایستاده و شروع به در زدن کردیم.از قضا درب منزل دارای شیشه های مات بود که ما سایه رفقایمان را از پشتش میدیم. داستان به در زدن معمولی ختم نشد و من و فابم جهت تفریح و خنده شروع به درآوردن الفاظی همچون :"اهن ...اهن...بابا بیاید بیرون ترکیدیم...قیچیش کنید... هوای بیرون بهتره ها و غیره.." نیز نمودیم. در میان قهقه های جاهلانه خود بودیم که رفقای منتظر ایستاده از داخل خانه درب سفید دیگری از اواسط کوچه خروج نمودند.در پی شهود این صحنه من وفاب گرام نیم نگاهی به سایه های پشت در و سپس نیم نگاهی به یکدیگر و انداخته و با سرعت نور جیم زدیم.

در ادامه متوجه شدیم یکی از دوستان مارا ذوق زده نمودند و توپ والیبالی به همراهشان آوردند که در دم با گفتن جمله :"توپ آوردم یه دست والی بزنیم ولی باد نداره ها!"ذوق ما را زایل نمودند!!                                        

ما هم نزدیک تعمیرگاهی توقف کردیم که دوست گچ مغزمان فرمودند:" جناب ببخشید باد دارید؟" تعمیر کار محترم که گویا از شنیدن این جمله شادی زاید الوصفی بهشان تزریق شده باشد با لحن طنز آلودی پاسخ آمدند:"نچ خودم ندارم ولی دستگاهشو دارم!!!"

دو زاری گچ مغز مذکور هم که بسی  کج بود تازه با ترکیدن ما از خنده متوجه اشتباه لپی خود شد.

اون  روزاتفاقات جالب دیگه ای هم افتاد که به علت عبور افراد  صغیر از گفتن اونها معذورم...


 پ.ن:ما اشتهای سیری ناپذیری تو خوشگذرونی داریم و از همین تریبون پاچینگ آمادگیمونو واسه  همراهی با شما اعلام میکنیم... حتی شما دوست عزیز...!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390| ساعت 15:56| توسط هائم|

















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت